پیام مدیر
سلام دوستای خوبم ... من امسال باید حسابی درس بخونم... پس تا سال
دیگه خدانگهدار![]()
![]()
°°••دلتــــــــــــــــــــــــنگم آسمون بی ستـــــــــــاره••°°
سلام دوستای خوبم ... من امسال باید حسابی درس بخونم... پس تا سال
دیگه خدانگهدار![]()
![]()
تفلــــــــــــــــــــــــــــد
تفلــــــــــــــــــــــــــــــــد
همه دست بزنید که تفلدم مبارک باد...
همه باهم"""مبارک مبارک تفلدت مبارک"""بیا شمعارو فوت کن که ۱۰۰ سال زنده باشی
حالا دست دست![]()
![]()
![]()
![]()
دستــــــــــــــــــ
حالا رقص رقص
رقـــــــــــــص
اینم کادوی جشنم تفلدم مبارک باد
..................
==========================================
حالا کیک و شمع ------>
فووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
جشن تموم شد دیگه برید خونه هاتون...بـــــــــــوس![]()
باااااااااااااااااای
دلتنگی حس قشنگی نیست. . .
سخته دلت هوای کسی رو بکنه که از حالت بیخبره. . .
سخته دلت تشنه نگاهی باشه که نیست. . .
سخته دلت سمیع صدایی باشه که صاحبش نیست. . .
سخته فاصلت کوتاه باشه اما انگار که نیست. . .
سخته بخوای صداش کنی اما دلت بترسه. . .
سخته بخوای عشق رو لمس کنی اما گذشتت نذاره. . .
سختـــــــــــــه. . . بخدا خیلی سخته کسی نباشه که راحت حرف دلت رو بزنی. . .
سخته که همش نقش بازی کنی. . .
سخته روز و شب بخودت دروغ بگی دوستش نداری اما . . . شایدم حقیقته. . .
خدایــــــــــــا. . .خدایا صدامو میشنوی؟؟؟؟
چــــــــــــرا نمیشه دوباره عاشق بشم؟؟؟
خدایا خیلی تنهام. . .
به صاحب اسمش قســـــــــــــــــم همش حرف دلمه. . .
میخوام عاشق بشم اما گذشته نمیذاره. . .
میترســـــــــــــــم. . .
میترسم دوباره مثل یه بلوری، که تو ویترینه بشکنم. . .
خدایـــــــــــــــا میترسم. . .
"میخوام عاشــــــق بشم اما تــب دنیــــا نمیذاره
سـر راه بهشــــت مــن درخـت سیــب میـــکاره"
نویسنده: حانیه صادقی
ـ حانیه جان...تلفن عزیزم
ـ کیه مامان؟
ـ مادر شوهرته عزیزم
.............................
ـ سلام مامانی
ـ سلام عزیزم ،خوبی حانیه جان؟
ـ ممنون ، شما خوبین؟بابا چطورن؟
ـ همه خوبن عزیزم، زنگ زدم یه خبر بهت بدم؟
ـ خبر! چه خبری؟
ـ فردا شب خاله مهری مهمونی گرفته، البته یه مهمونی خودمونی.
ـ مناسبتی داره؟
ـ برای آشنایی بیشتر تو با فامیل و فامیل با تو . میای عزیزم؟
ـ معلومه که میام، شده شما چیزی بگین من بگم نه!
ـ ممنون عروس خوبم، پس تا فردا شب
ـ خداحافظ............................
داری به چی فکر میکنی؟....تو که باز پیدات شد....من همیشه هستم تو نمیخوای منو ببینی ، داری از چی فرار میکنی؟ از خودت، از حسین، یا از واقعیت؟چرا نمیخوای قبول کنی.....ساکت شو دیگه نمیخوام ادامه بدی، برو دنبال کارت دست از سرمن بردار تو یه وجدان بی مصرفی ، اجازه نمیدم، به هیچکسی اجازه نمیدم حقمو ازم بگیره، نه نه امکان نداره توام برای همیشه ساکت شو برای همیشه...............
بعد از جدال با وجدانم بلند شدم و به حسین زنگ زدم و ازش در مورد مهمونی پرسیدم؟
- مهمونی خاصی نیست ... اما برای منو تو ، به خصوص تو مهمه...
- منظورت چیه؟
قراره..........هیچی ولش کن خودت فردا شب میفهمی..خداحافظ..........
خدایا چه اتفاقی داره میفته؟ چرا از اومدن فردا میترسم؟ بازم قراره غروب جمعه مثل همیشه دلگیر باشه؟نکنه باید با واقعیتی روبرو بشم که از یاد آوریش هراس دارم؟خدایا....
بازم شب شد و بی خوابی های همیشه، فکر و خیال رهام نمیکرد، حسین چی رو نیمه تموم گذاشت و قطع کرد، اینبار قراره چه اتفاقی بیفته.....
×××
وقتی رسیدیم تنها کسی که خوب ازم استقبال کرد مادر حسین بود ، نادیده گرفته شدنم بیشتر عذابم میداد و ترسم و بیشتر از قبل میکرد...توی اون جمع حسین با همه گرم بود همه براش آشنا بودن و تنها کسی که براش غریبه بود من بودم...از اول مهمونی تنهام گذاشت که مثلا با فامیلاش آشنا بشم و سر خودش و با پسرای فامیل گرم کرد...
وقتی تنها شد دیدم به یه نقطه ثابت چشم دوخته بود، مسیر نگاهش دختر خالش بود...تنم لرزید، خودمو واسه یه جنگ پر از خون ریزی آماده کرده بودم ، آماده شده بودم تا حقمو بگیرم از کسی که نمیدونستم کیه؟ اومده بودم تا از حسین محبت گدایی کنم....اما.........
رفتمو کنارش نشستم و ازش خواستم با هم بریم داخل حیاط و قبول کرد...
توی حیاط روبروی هم ایستاده بودیم، نه من حسین رو نگاه میکردم ، نه حسین به من...حسین از گفتنش واهمه داشت ، من از پذیرشش...
داشت برف میومد، توی یه غروب جمعه، تنها برای داشتن چیزی آماده جنگ بودم که هرچی بهش چنگ میزدم ازم دورتر میشد...
میخواستم باهاش حرف بزنم ، اما نمیدونستم چی بگم که صدای قدمهایی رو شنیدم که جدایی رو معنا میکرد...اومد و کنار حسین ایستاد...نگاهش سرد بود ، داشت مجازاتم میکرد...
خیلی ساده باختم...بدون هیچ حرفی...فقط با نگاه های سردی که راه برگشت رو نشون میداد...همه چیز تموم شد...نمیخواستم اما اشکام جاری شد...همیشه از آینده میترسیدم...از سرنوشت...من بازی عشق و باخته بودم...همه چیز تموم شد...همه چیز........
"در سراشیبی که نامش زندگی است، با همه بیگانگی ها میروم بی هدف بی یار و تنها میروم، میروم تا شاید در دشتی بزرگ باز یابم آنچه را گم کرده ام."
نویسنده: حانیه صادقی
با اجازه پدر و مارم بله.....
و این شد آغاز یک زندگی نو برای منی که تنهایی رو با تمام وجود حس کرده بودم ....
با اینکه 18 سالم بیشتر نبود اما همه میگفتن حانیه دختر عاقلیه....
همشون از ازدواج من توی این سن شوکه بودن اما باز هم با نگاهشون و حرکت سرشون منو تایید کردن......
حسین رو خیلی نمیشناختم اما احساس نزدیکی زیادی بهش میکردم...از شب عقدکنون حدود 1 ماه گذشته بود و من برای خودم و حسین کاخی پر از آرزو ساخته بودم.
کاخی که بزرگترین حادثه دنیا نمی تونست خرابش کنه
×××
حدود 1 سال از عقد گذشته بود و من عاقلتر و با بصیرت تر از قبل شده بودم و کاملا به اتفاقاتی که اطرافم پیش میومد واقف بودم ، از این موضوع خوشحال بودم اما تنها چیزی که این وسط منو آزار میداد سردی روح حسین بود.
حسینی که از اول آشنایی تا الانی که مال هم هستیم احساساتش رو ازم دریغ کرده بود.
یادم نمیاد روزی بوده باشه که توی ملاقات ها یا تماس هامون کلمه عزیزم رو به کار برده باشه و تنها کلمه ای که خوب اداش میکرد اسمم بود ، کلمه ای که با بیانش هزاران انسان مسخ و بی احساس میشدند.
اما با این حال من باز هم دوستش داشتم ،حسین همیشه به حرفام گوش میداد، تنهایی هامو میدید و میشنید اما باز هم جوابی جز سکوت نداشت.
یک روز از شدت بی حوصلگی بهش زنگ زدم و ازش خواستم بیاد دنبالم تا باهم بریم بیرون و اون پذیرفت و 1 ساعت بعد اومد دنبالم.
وقتی روی نیمکت پارک نشسته بودیم دستشو گرفتم و با انگشتاش بازی کردم و حسین آروم زیر لب گفت: هوای خوبیه ؟
مسیر نگاهم رو به سمت چشماش تغییر دادم و گفتم : حرفی واسه گفتن نداری؟
- چطور مگه؟
- آدما وقتی از هم کلامی با کسی خوششون نمیاد یا حرفی واسه گفتن ندارن این جمله رو ادا میکنن.
اومد حرفی بزنه تا دید گاهمو عوض کنه که سرمو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم: حسین....
- بله
- اگه یه چیزی بگم دعوام نمیکنی؟
- مگه تا حالا دعوات کردم!
-نه،اما اینبار فرق میکنه....
- حرفتو بزن...
- من میخوام..........
- چی میخوای؟
- حسین دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم،تا حالا هزار بار خودمو کنترل کردم اما دیگه نمیتونم
وقتی حرفم تموم شد حسین یه تکون سخت خورد که باعث شد سرم رو از روی شونش بردارم و بدون اینکه نگاهم کنه جوابم رو دادو گفت:
- تو که تا الان خودتو کنترل کردی الان هم اینکارو بکن
- واسه چی؟مگه ما زن و شوهر نیستیم؟
- حانیه ، من حرفمو زدم ، هوا هم خیلی سوز داره تو ماشین منتظرتم.....
و آروم بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارم بلند شد و به سمت ماشین رفت، نگاهم دنبال قدم هاش بود، قدمهایی که داشت ازم دور و دورتر میشد ، ذهنم پر از سوالهای بی جواب بود
که چرا یه همچین جوابی بهم داد؟ چرا اینقدر با من سرسخت بود؟ چرا اینقدر بی احساس بود؟ و هزاران علامت سوال دیگه که جوابی براش نداشتم.....تمام ذهنم مشغول فکر به این موضوع بود که متوجه گذر زمان نشدم، حدود نیم ساعت تنها روی نیمکت پارک نشسته بودم، فکر کردم شاید رفته باشه اما توی ماشین نشسته بود و سرش روی فرمون ، کیفمو برداشتم و بلند شدم و به سمت ماشین رفتم و حسین بدون هیچ حرفی حرکت کرد.
وقتی رسیدیم بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم ، شیشه رو پایین کشید و صدام کرد، ایستادم اما برنگشتم ، همیشه از دیدن چشمای بی احساسش واهمه داشتم ، برای همین به راهم ادامه دادم و حسین هم رفت و منو با دنیای سیاه و سفیدم تنها گذاشت ، دنیایی که مدتها بود رنگ شادی ندیده بود و تا بوده بی رنگی سرنوشت و تقدیر بر اون حاکم بوده.
همیشه فکر میکردم شاید دل کسی رو شکستم که حسین اینطور باهام سرده ، اما همش برای دلخوشی خودم بود ، نمی خواستم به حقیقت فکر کنم، فکرش برام سخت بود چه برسه به اینکه بخوام باورش کنم، همیشه خودمو گول میزدم چون حسین پادشاه کاخ آرزوهام بود نمیتونستم حتی تو خواب ببینم که مال کس دیگه ای باشه....دیدن اینکه به جای دست من دستِ دیگه ای رو گرفته باشه ، شده بود کابوس شبهای تنهاییم.
ادامه دارد.....
نویسنده: حانیه صادقی
دیدي که بنده جسارت کردم
دل را رها، از دفتر ذهنم پاکت کردم
ازاد ساختم جسم و روحم را
اباد کردم ان چه تو ویران کردي
غرور گم شده در گرداب را باز یافتم من دوباره
غم و بغض شکسته در گلو را رها کردم دوباره
دیدي که بنده جسارت کردم
دل را رها ، از دفتر ذهنم پاك کردم
لبخندي بر لب شقایق دشت نهادم
لعل شیرین سخنم را ازاد از عشق بر لب راندم
مهتاب و اسمان بی تو دوباره مال من شد
ستاره و خورشید بی غائله شریک جشن من شد
دیدي که بنده جسارت کردم
دل را رها ، از دفتر ذهنم پاکت کردم
شعر از : مژگان مظفری
زندگی همش دوجمله ست.....جمله ای بی سرو پایان
ایـــن تویـــی میـــون جـــاده.....دست و پا نزن تو مرداب
خـیــالــت خـیــلی قشنــگـه.....مثـل ابلیســی تـو رویـا
رنـــگـه تــو رنــگـه غـــروبــه.....مـــیــــون آه دلـــه مـــن
تـو میــری به دور دسـت ها.....بـا کـنـدن گـور دلِ مــــن
بـی خـداحـافـظ مـیـری تــو.....تـــویِ عـمـقِ غربـتِ مـن
مــن مـیـمـیـرم تـا بـمـونـی.....بیـن یک سلام و یک غم
مــن مـیــرم از خـاطـراتــت.....تــو بمـون بـا حـسرت من
مـن میرم با رنـگِ سیاهی.....تـو بمــون تـویِ سفـیـدی
چشـمـایِ تو هنوز غریبـه.....بـا دلِ شـکسـتــه ی مـن
مــن میـرم از خـاطـراتـت.....مـن مـیـرم تـا تـو بـمـونی
نویسنده: حانیه صادقی
زندگی مثل یه دفتر مشق میمونه،یه دفتر مشق تر و تازه که هنوز پاکه و نا نوشته .
بعد که خوندن و نوشتن رو یادمون میدن ، دفتر مشق رو میذاري جلوت .
برگ اولش رو خوش خط و خوانا مینویسی .
ذوق داري و دوست داري یه شبه به آخرش برسی ، به وسطاش که میرسی کم کم خسته میشی و احساس میکنی دیگه تکراري شده و اصلا نمیفهمی داري چی مینویسی فقط از روي عادت قلم رو به حرکت در میاري .
دیگه شروع میکنی به بد خط نوشتن .
اگه از اول حواست جمع بود و یا با مداد نوشته باشی ، شانس استفاده از پاك کن رو داري اما اگه با خودکار نوشته باشی مجبوري رو اشتباهاتت هی خط بکشی ، بدون اینکه اثرشون محو بشه و خلاصه هی برگهها رو حروم کنی .
به آخرش که رسیدي ، جا کم میاري و حسرت میخوري که چرا برگه هاش رو بی خودي حروم کردي ....
چه خوبه هممون وقتی به ته دفتر مشقمون رسیدیم با افتخار ببندیمش و حسرت به دل یه جمله با یه حرف قشنگ نمونیم .
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم
زنده یاد سهراب سپهری
میدانم تو رفته ای و شاید دیگر هیچگاه باز نگردی…
شاید در مسیر کند عقربه ساعت زمان، در گوشه ای از این دنیای تاریک نگاهمان در هم گره بخورد…
و شاید در گذر سالها در زمستانی کور و سرد در خرابه ای به پست هم بخوریم...
کاش میشد باور کرد که هنوز هم هستی….هنوز هم جملات عاشقانه ات گرمی حضورمان در تقدیر است…
اما نیست و این ها همه ، چیزی جز یک رویای واهی و دست نیافتنی در زندگی ام نیست…
هنوز هم قطرات اشک در چشمانم موج میزند اما از ترس تقدیر جاریشان نمیکنم...
هنوز هم منتظرم تا شاید نشانی از تو بیابم...
دیگر به عشق ، حداقل بدون تو ایمان ندارم...
من تمام لحظه های زندگی ام را به پای تو سوزاندم اما تو چه؟
تو در این عشق چه بهایی دادی؟
میدانم که اکنون به دل دخترک ساده ای که عشق را مظهر تمام آزادگی ها میدانست میخندی...اما چرا؟
تا به حال به نگاه نگران مادری که کودکش را بدرقه میکند نگریسته ای؟
انتظار مادری که آسمان و ریسمان را بهم میبافد تا زندگی اش را ببیند،دیده ای؟
این حس را من میدانم...من که بدرقه کردم تو را و هنوز در ذهنم مرور میکنم آن شب را...
باران همه چیز را میشست...اما قدم های تو را نه...تو در من حک شده ای...در فراز و نشیب روزها و شبهایم...در دم و بازدم نفسایم حک شده ای اما نیستی...
نیستی تا آرام بگیرم...نیستی تا تو را در آغوش بگیرم و از هر چیز فارغ شوم...
نیستی و من تنها روزگار میگذرانم...فقط به امید یک یاور...
تنها روزگار میگذرانم تا شاید روزی برای ثانیه ای خوشبختی را در بغل گیرم...
به امید آن روز تنها میمانم و گله ای نیست اگر روزی دستان گرم تو را حس کنم......
نویسنده:حانیه صادقی
وقتی از دنیا و آدماش خسته و ناامید شدی برو کوه و داد بزن آیا بازم امیدی هست؟ اون وقت تو جواب می شنوی هست هست هست!
***********************
چارلی چاپلین به دخترش میگه: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده
**********************************
دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه می تونه آدم بزرگی بسازه
*****************************************
قدر دستهایم را بیشتر دانستم ... و قدر چشمهایم را ... و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بر روی دو پا... آن لحظه که به زمین خوردم.
یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود
هیچ چی نبود
هیچکی نبود
خدا تنها بود
خدا مهربان بود
خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود
خدا دوستدار نیکی بود
خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد
خدا "آفریننده "بود
مگر می شود که "نیافریند"؟
ناگهان ابرها را آفرید
و ابرها را در فضای نیستی ها رها کرد
ابر هایی از ذره ها
هر ذره : منظومه ای کوچک
نامش : اتم !
آفتابی در میان
و پیرامونش، ستاره ای
ستاره هایی، پروانه وار، در گردش
توی حساب: فقط "یك" عدده!
تو این عالم: فقط "یك عدد" ه!
بقیه هر چه هست، صفر است، همه صفرند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند
"صفر": یك دایره تو خالی، دور می زند تا آخرش برسد به اولش و … هیچ! همین!
فقط، یك است و جلوش (تا بی نهایت) صفرها ...
صفر: خالی، پوچ، هیچ!
وقتی بخواد خودش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتی جلو "یك" بشینه…؟!
وقتی بخواد فقط برای "یك" باشه، از پوچی و از تنهایی در بیاد، همنشین یك بشه؟!
تو بچه جان!
بچه 9 ساله، دو ساله! كه هیچ بودی، خاك بودی، خوراك شدی
هشتاد سال دیگر، نود سال دیگر، یك بچه پیر میشی، هیچ می شی، خاك می شی
دور می زنی، دایره ای، بی جهت، بی معنی، تو خالی مثل صفر.
وقتی برای خودت زندگی می كنی، وقتی بخوای فقط برای "خودت" باشی، تنها باشی
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یك خط منحنی، روی خودت دور می زنه
مثل صفر، باز از آخر می رسی به اول!
می مونی، می گندی، مثل مرداب، مثل حوض، بسته میشی، مثل دایره، مثل "صفر"!
اما اگر جلو "یك" بنشینی…؟
اگر بخوای فقط برای یك باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین "یك" بشی…؟!
باید برای دیگران زندگی كنی
عمر تو، مثل یك خط افقی، پیش میره
مثل راه، مثل رود، وقتی از "خودت" دور بشی
از آخر، به آبادی می رسی، مثل راه از آخر، میریزی به دریا، مثل رود ...
اما اگر جلو "یك" بنشینی، اگر بخوای فقط برای "یك" باشی
از پوچی و از تنهایی در بیای
همنشین "یك" بشی، باید برای دیگران "بمیری"
عمر تو، مثل یك خط عمودی، بالا میره
مثل موج، مثل طوفان، مثل یك قله بلند مغرور، تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد، تو خزه ها، (كه رو به خورشید میرویه به آسمان قد می كشه)
مثل یك "انسان بزرگ"، یك "شهید"، یك "امام"، تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو میش ها
كه "پا میشه"، كه "می ایسته"، که بپا خیزی، بایستی، تو صفرها
مثل "یك"!
بله، فقط "یك" عدده
فقط "یك عدد" ه!
شماره ستاره ها، منظومه ها، زمین، آسمان، شماره تمام چیزهای عالم، "یك"، جلوش (تا بینهایت) صفرها!
"یك" ی هست
"یك" ی نیست
غیر از "خدا"، هیچ چیز نیست
هیچ كس نیست ...
و اینهم سالشمار زندگی بزرگمرد تاریخ ایران زمین، دکتر علی شریعتی :
1312 تولد در مزینان سبزوار
1319 ورود به دبستان ابن یمین در مشهد
1325 ورود به دبیرستان فردوسی مشهد
1329 ورود به دانشسرای مقدماتی مشهد
1331 اشتغال در اداره فرهنگ بعنوان آموزگار - اتمام دوره دانشسرا
1332 عضویت در نهضت مقاومت ملی
1333 اخذ دیپلم كامل ادبی
1335 ورود به دانشكده ی ادبیات مشهد
1336 دستگیری به همراه 16 نفر از اعضای نهضت مقاومت ملی
1337 فارغ التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول - ازدواج با پوران شریعت رضوی
1338 اعزام به فرانسه با بورس دولتی
1342 اتمام تحصیلات و اخذ مدرك دكترا در رشته تاریخ
1343 بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
1345 استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
1347 آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد
1351 تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
1352 دستگیری و گذراندن 18 ماه در زندان انفرادی
1354 خانه نشینی
1356 مهاجرت به اروپا - مرگ مشكوك در انگلیس - تدفین در سوریه
نامش جاودانه و اندیشه هایش ماندگار


دوستت دارم، نه واسه اينكه تنهام ...
دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه هستي باهام ...
دوستت دارم، نه واسه اينكه بي قرارم ...
دوستت دارم، چون تو گفتي، هيچ وقت نميكني خارم ...
دوستت دارم، نه واسه اينكه دربه درم ...
دوستت دارم، چون تو گفتي، ميگيري بال و پرم ...
دوستت دارم، نه واسه اينكه دل تنگم ...
دوستت دارم، چون تو گفتي، هميشه باهات يكرنگم ...
دوستت دارم، نه واسه اينكه دورم ...
دوستت دارم، چون تو گفتي، واست يه هم زبونم ...
دوستت دارم، نه واسه اينكه هستي تو رويام ...
دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة آرزوهام ...
دوستت دارم، نه واسه ادامة حياتم ...
دوستت دارم، چون تويي تنها فرشتة نجاتم ...
دوستت دارم، نه واسه يه روز و دو روز...
دوستت دارم، واسه هميشه، واسه هر روز ...
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید
مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......
آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟
بگذار تو را ببینم ......
ستاره ای درخشید، اما مرد ندید
مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم ..... از تو خواهش می کنم ......
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....
ما خدا را گم می کنیم ...... در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......
خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست ......؟
تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟
تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟؟؟؟
که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟؟
که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست ....زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم ...
خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ............
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست .....
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد ...
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم ....
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...
تا خدا هست، جایی برای نا امیدی نیست .....
...خدایا حتی یک آن ما را به حال خود وامگذار....
به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست...
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده...
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که،مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آلی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!
مادر ای معني ايثار تو گل باغ خدايی
توی روزگار غربت با غم دل آشنايی
مينويسم ازسرخط مادر ای معنی بودن
مينويسم تا هميشه توئی لايق ستودن
مادر،
ای لطيف ترين گل بوستان هستی،
ای باغبان هستی من،
گاه روييدنم باران مهربانی بودی كه به آرامی سيرابم كند.
گاه پروريدنم آغوشی گرم كه بالنده ام سازد
روزت مبارك مادر
سلام فعلا این متن ها مال خودم نیست.........نوشته آدم های دیگه هست........
متاسفانه وبلاگم هک شده بود و من تا امروز به اینترنت به علت مشغله درسی دسترسی نداشتم.........
دیدم نسبت به زندگی عوض شده.......چون ۲ماهه که فهمیدم قراره به خانه خدا مشرف بشم........با خودم عهد کردم که از ۱۹اردیبهشت ماهه سال ۱۳۹۰ که راهی میشم یه زندگی نو رو شروع کنم............برام دعا کنید
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات می خونه
تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه
می دونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود
با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود
گل من رفتی و گلدون می خونه برات عروسک
تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک
اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خوش نباشی
نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
نکنه لگد شه ساقه ات زیر پای هر غریبه
ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه
نکنه یه وقت شکستی آخ داره اشکام می ریزه
نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
ببخشم منو كه زيادي دوست دارم
ببخش اگه ميميرم واست
ببخش كه ديوونتم
ببخش كه باي يه نگاه عاشقت شدم
منو ببخش كه همه جا تو تو يادمي
ببخش منو كه زيادي عاشقت شدم
ببخش منو كه نميتونم فراموشت كنم
ببخش منو كه زارو پريشونت شدم
ببخش اگه دلم تنگ ميشه واست
ببخش منو كه شدي يه سوزه واسه شعرام فقط
ببخش اگه جلوت كم ميارم
ببخش كه تو تو خوشگلا تكي
اما منم خيلي باشم از نظر تو فقط يه ادمم
ببخش اگه همه جا سراغتو از اينو اون ميگيرم
ببخشم اگه گفتم فراموشت ميكنمو نكردم
ببخش منو كه خوابتو ميبينم
ببخش منو كه ميدونم اگه دوباره ديدمت بازم عاشقت ميشم
ببخش منو كه واسه تو اشك ميريزم
ببخش منو كه به زندگي با تو فك ميكنم
ببخش منو كه كفر ميگم واس خاطرت
ببخش كه شدم يكتا پرست
نه اين كه از خدا بدم بياد
همه ميگن اگه بخواي يكتا پرست باشي فقط خدا
اما منو ببخش كه ميگم من دو تا رو ميپرستم
خدا رو و تو رو
فك نكني دارم كفر ميگم
منو ببخش كه اين روزا حالو هوام اينجوريه
ببخش كه بعضي وقتا ازت بد گفتم
ميدونم شعري كه من ميگم واس خاطره تو خوب ميشه
اگه بگم تو نباشي
من ميميرم
نابود ميشم
شعرام ديگه زيبايي نداره
باور ميكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دونم اخه چرا عاشقت شدم اما بگم
اينجا بگم
همه بدونن تا اخرش پايه ي پايتم
حتي اگه تو بام نباشي با روياي تو
من عاشقت ميمونم